صبح گوشیمو گم کردم بعد مامان از زیر سینی درش آورد
فیکس نیم ساعت کل خانه به همراه خاله و دخی خاله داشتن دنبالش میگشتن منم هنگ زل زده بودم به دیوار روبه روم چون هیچی یادم نمیومد قبل از اینکه حاضر بشم چیکار میکردم و گوشیم اصلا دستم بود یا نه
+ با آژانس رفتیم طالقانی مامان پیاده شد بره مطب
مرده حالا منتظر من آدرسمو بگم منم هنگ باز زل زدم بهش که یادم بیاد کتابخونه تو کدوم خیابون بود:-/
ادرس دادم باز یادم رفت بگم کدوم کوچه این راننده هم دو کوچه پایینتر که رفت یه دفعه از تو فکر درومدم کوچه رو دیدم گفتم واااااای دو کوچه بالاتر باید میرفتین که خوب طفلک سکته کرد همون وسط خیابون واستاد قلبشو میمالوند منم حساب کردم پیاده شدم
++کلید خونه ی مامانبزرگو باز یادم رفته بود بیارم در زدم
مامانبزرگمان درو باز کردن رفتم تو دیدم دایی بابامم هست
گربه اومده تو انداختمش بیرون
دارن باهام روبوسی میکنن من هنوز هنگ:-/
میگن رسیدن بخیر من بیشتر تو هنگ!!!! کجا بودم مگه!!!!!
+++ اومدم کتابخونه سرم پایین بازم تو فکر
یهو میبینم سر کوچم درحالیکه کتابخونه پایینتر بوده
++++ چند وقته فکرم درگیر اینه که واقعا میشه منم به هدفام برسم؟!
اونم با این وضع!!!
باید سختی بکشم باید تو راه رسیدن به هدفام جون بدم
من الان دارم راحت زندگی میکنم و اینو اصلا دوس ندارم
وقتی پدرم درمیاد اخر شب با یک حس شیرینه ″موفقیتی در آینده منتظرم عسد ″به خواب میرم
ولی الان اینطور نیست...
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری