در کتابخانه
آن هم تنهای تنها
با شکلات های اسنیکرزمان داشتیم حال میکردیم
توی اینستاهم همه ی عکسارو با حالت آی هیت یو وید اون شوهرو دوس پسرت لایک میکردیم
بعدم بلند شدیم بریم بازار چون خانواده قرار بود برن منم ازینور خودمو برسونم بهشون
سوار آژانس شدم طرف میگه کجا برم میگم هِندایت!
یهو برگشت نگام کرد میگه کجا؟! من تابحال نشنیده بودمش!!! میشه ادرس دقیقشو بدین
و بنده باز دوباره هنگ نگاش کردم گفتم عه نه اسمش این نیس واسین یادم بیاد!!!
هااا انقلاب برین انقلاب
طرف با حالت تو با همین وضع میخوای کنکور بدی؟! یکم نگام کرد راه افتاد
فکر کنم به آژانسیا آلرژی پیدا کردم:-/
پ.ن : اگر اینستا دارین حتما پستای مهراب قاسم خانیو بخونین عالیه:-)
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری