یک شب بعد نامزدیه داییم
رفته بودیم شام خونه زن داییم
سر سفره همه رو بهروی هم نشسته بودیم خونواده ی ما یک سمت خانواده عروس یک سمت
برادر وسطیه زن داییم رو کرد به ماها شروع کرد به تعریف از خواهرش
همه هم سراشون پایین بود متاثر از حرفای برادرش
یک جا گفت بعدِ بابای خدابیامرزمون ندا(زن دایی) هم برامون پدر بوده هم مادر خیلی برامون زحمت کشیده و ما...
یهو از اینور سفره خالم زد پشت دستش جیغ زد خااااک به سرممم عروس دو جنسه س
ینی کل کوچه ساکت شد ازین خارای بیابونی از وسط سفره رد میشد
همه زل زده بودن بهم
که یهو شروع کردن به مسخره بازی
داییم ازونور زنشو هل میداد میگفت ازم دور شو
شوهر دخترخالم صداشو نازک کرده بود هعی میزد به صورتش میگفت بهم تجاوز نکنه ی وقت
بزرگترا نوچ نوچ میکردن بین انگشتای نشانه و شستشونو گاز میگرفتنو استغفرالله میگفتن
حالا خونواده عروس با دهن باز زل زدن به ما:-/
برادر عروس با چشای بیرون زدهو دهن باز یکم نگاه اینور کرد گفت دیوونه این بخدا نمیشه دو کلمه جدی باهاتوت حرف زد
اینو که گفت خانواده ی عروس هم زدن زیرخنده
کلا فضا از حالت معنوی درومد:-/
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری
تاريخ: شنبه
7 اسفند
1395 ساعت: 23:41