خرید بک لینک

امروز تو کتابخونه تنها نشسته بودم درس میخوندم

یکی وارد شد معلوم بود زیاد حال خوشی نداره

ی نیم ساعتی گذشت یهو یک صدای بدی شد بعدم صدای کتلت شدن یکی!!!

سرمو بلند کردم دیدم دختره کف زمین پَلاره!

سریع رفتم بالا سرش رنگش پریده بود منم هنگ حالا خوبه نمرد چون یک ربع فقط داشتم نگاش میکردم تا ویندوزم بیاد بالا(با همین روحیه ی خوشگلم میخوام پزشکم بشم :دی)

بدو رفتم یکی از خانمارو صدا کردم اومده بالا سرش قشنگ دقو دلیای زندگیشو سر بدبخ خالی کرد هعی میزدش که مثلا بهوش بیاد:-/

یهو برگشت میگه بیا کلیدو بگیر برو از ابدارخونه اب قند بیار براش ضعف کرده

یکم نگاه کلیدش کردم یکم نگا خودش :-/ کلید نبود که دسته کلید دزدا بود ینی اگه قرار بود برم درو باز کنم خودشم فسیل شده بود چ برسه به اون دختره:-/

کلیدو نشونم داد سریع رفتم اب قند ریختم تو هم با قاشق بزرگ تند تند بهم میزدم که خوب سه چهارم اب قندا پاچید اینور اونور

بدو رفتم لیوانو کردم تو حلقش هول شده بودم خو:-/

خانمه لیوانو کشید چپ چپی نگام کرد میگه : میخوای چاقوبدم بکشش خیالت راحت شه:-/

نگا دختره کردم دیدم یه چششو گرفته اهو ناله میکنه کل هیکلشم اب قندیه از چهار وره دهنشم اب کش گرفته!!!

ینی اصن نفهمیدم که قاشقو کردم تو چشش »_«خوب شد کور نشد فقط یکم تار میدید چششم قرمز شده بود

ولی حالش خوب شد زندهفرستادیمش خونش^___^

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

صفحه بندی