دیروز صبح ساعت ۵ خاله و دخی خاله از تهران رسیدن
فقط یک ساعت خوابیدن از ساعت ۶ صبح این دخی خاله جان شروع کرد به حرف زدن
تا ۲.۵ نصفه شبه فرداش:-/
ساعت ۲ بامداد بود هنوز داشت از ماجراهای خودشو میم(شوهرش) میگفت
مادرجان که همچون یک خاله ی مهربان داشتن با دقت گوش میکردن
کمی اونورتر پدرجان روی مبل تکی نشسته بودن دستشون زیر چونشون با لبخند و چشای بسته هر چند دیقه کله ای تکون میدادن چرت میزدن
اونورتر خاله جان بودن که خوب عادت داشتن خیلی ریلکس لم داده بودن تی وی میدیدن
اینور خوده دخی خاله بود که با آبو تاب دستاشو تکون میداد تعریف میکرد(ینی یک اپسیلون هم انرژی ش تحلیل نرفته بود)
کنارش بنده بودم که نشسته زل زده بودم به دوربین رو بهروم
الین هم که تو گوشاش پنبه کرده بود با گوشیش بازی میکرد
ساعت ۲:۰۱ بود که ساکت شد همه خوشحال ازینکه حرفاش تموم شده با ذوق بلند شدیم بریم بخوابیم که یهو گفت اهااااا یادم اومد خاله رفته بودیم...
یعنی به معنای واقعیِ کلمه پنچر شدیم
ساعت دوو نیم به دهنش چسب زدیم بردیمش تو اتاق درم قفل کردیم تا خوابید:-/
ولی خوب ساعت۶ صبح باز با صدای خوش آهنگش(!!!:/) از خواب بیدار شدیم
هنوز داره حرف میزنهههه. دو نقطه ععععرررر
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری